فارنهایت 1979


به جای گریه کردن

نمی دونم آینده کشور چی می شه .یه امید دور هست

دیشب دوباره دعوای مفصلی داشتم با پدرم سر اینکه حق ندارم به عنوان یک فرد بالای ٢۵ سال شب دیر به خانه بیایم .چون آبرو و آرامش پدرم را به خطر انداخته ام .این دعوا بر سر دو ساعت فاصله ١٠ تا ١٢ است .

تنها هستم خیلی تنها.خسته شده ام . .از جنگیدن بر سر مسائل بیهوده و بی فایده .

از قوی بودن تحمل کردن صبر کردن .از یه پدر احمق پیر بی شرف الکلی .

 

این روز ها خیلی جدی و آرام به مردن فکر می کنم .احتمالن پدرم به تحم اش هم نخواهد بود و همان الکل اش را خواهد خورد .

به خاطر یه سقف بالای سر تو این خانه باید بمانم  کنار آدمی که مدام داره بهم می گه برو پیش همان جاکگش هایی که باهاشون هستی .

 

آدمی که  مدام به اولین شی دم دستش می خواد به من حمله کنه .

آدمی که می گه نمی خوام صداتو بشنوم.می گه اینجا خانه ی منه قانون منه .ادم ١٨ ساله باید مستقل بشه . مگه تو نمی  طرفدار آمریکایی برو از خانه ی من بیرون برو خانه ی خودت .

 

این کثافتی که روشنفکر روزنامه نگار این کشور خراب شده بوده یه موقعی .حالا یه بی کار عربده کش نیمه الکلیه .مست اش یه جور اعصاب می زنه نخورده اش یه جور.

یه نیمه ذهنم پر از زندگیه و یه نیمه خسته و فرسوده است.

 

 

 

شاید به نظر بیاد من یه هرزه ول عیاش ام به جهنم

دلم یه خانه می خواد که به هم نگویند در را روت قفل می کنم و شب راهت نمی دهم

 

تمام روز تولدم هفته ی قبل  پدرم مست بود یه کلمه  نگفت بهم .فرداش بهم پول داد بابت کادو .کثافت .

نمی دونم چرا این قدر ضعیف شده ام .

شاید هر کسی یه سرنوشتی داره.

 

 

 


غزل

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيك





آدم حسابي ها

تماشا

جيره ی روزانه

مشغله هاي ذهني


آمار وبلاگ


  RSS 2.0